شمارهٔ ۵۵۳
کیست درین دور پیر اهل معانیآنکه بهم جمع کرد عشق و جوانی
قربت معشوق از اهل عشق توان یافتراه بود بی شک از صور بمعانی
گر تو چو شاهان برین بساط نشینینیست ترا خانه در حدود مکانی
در نفسی هرچه آن تست ببازیدرند بی ملک هر دو کون نمانی
نور امانت ز تو چنان بدرخشدکآتش برق از خلال ابر دخانی
خضر شوی در بقا و دانش و آنگاهآب در اجزای تو کند حیوانی
علم تو آنجا رسد بدو که چو حلاجگویی اناالحق و نام خویش ندانی
همچو عروسان بچشم سر تو پیدارو بنمایند رازهای نهانی
جسم تو زآن سان سبک شود که تو گوییبرد بدن از جوار روح گرانی
فاتحه این حدیث دارد یک رنگست جهت را بنور سبع مثانی
هرکه مرو را شناخت نیز نپرداختاز عمل جان بعلمهای زبانی
گر خورد آب حیات زنده نگردددل که ندارد بدو تعلق جانی
من نرسیدم بدین مقام که گفتمگر برسی تو سلام من برسانی