گنج

شمارهٔ ۵۵۲

در تن زنده یکی مرده بود زندانیدل که او را نبود با تو تعلق جانی
ما برآنیم که تا آب روان در تن ماستبرنگیریم ز خاک در تو پیشانی
هرچه در وصف تو گویند و کنند اندیشهآن همه دون حق تست و تو برتر زآنی
بدوسه نان که برین سفره خاک آلودستنتوان کرد سگ کوی ترا مهمانی
نیکوان جای بگیسوی چو عنبر روبندچون درآید سر زلف تو بمشک افشانی
تو بلب مرهم رنجوری و در حسرت آنمرد بیمار فراق تو ز بی درمانی
جان بدادیم و برآنیم که حاصل نشوددولت وصل تو ای دوست بدین آسانی
بر سر خوان وصالت بتناول نرسدبخت پیر من درویش ز بی دندانی
گرچه آنکس که خرد مثل ترا نفروشدگر بملک دو جهانت بخرند ارزانی
ورچه مردم طلبند آنچه ندارند تراآن گروهند طلب کار که با ایشانی
من غلام توام و بنده شدند آزادانهندوی چشم ترا ای مه ترکستانی
هر که جان ترک کند زنده بجانان باشدچون شود زنده بجانان چه غم از بی جانی
سیف فرغانی چندت بتواضع گویدکبر یکسو نه اگر شاهد درویشانی