شمارهٔ ۵۵۱
ای (که) تو جان جهانی و جهان جانیگر بجان و بجهانت بخرند ارزانی
عشق تو مژده ور جان بحیات ابدیوصل تو لذت باقی ز جهان فانی
خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنندآفتاب ار نبود مه نشود نورانی
زآسمان گر بزمین در نگری چون خورشیدغیر مه هیچ نباشد که بدو می مانی
ماه در معرض روی تو برآید چه عجبشب روان را چو عسس سخت بود پیشانی
ظاهر آنست که در باغ جمال کس نیستخوبتر زین گل حسنی که تواش بستانی
از سلاطین جهان همت من دارد عارگر تو یک روز گدای در خویشم خوانی
شرمسارست توانگر ز زرافشانی خودچون گدای تو کند دست بجان افشانی
از چنین داد و ستد سود چه باشد چو بمنندهی بوسه، وگر من بدهم نستانی
خسته تیغ غمت را ببلا بیم مکنکشته را چند بشمشیر همی ترسانی
سیف فرغانی از عشق بپرهیز و منهپا در آن کار که بیرون شد از آن نتوانی