گنج

شمارهٔ ۵۴۶

مباد دل ز هوای تو یک زمان خالیکه بی هوای تو دل تن بود ز جان خالی
همای عشق ترا هست آشیانه دلممباد سایهٔ این مرغ از آشیان خالی
ز روی تو ز زمین تا بآسمان پر نورز مثل تو ز مکان تا بلامکان خالی
خیال روی توام در دل است پیوستهز مهر و ماه کجا باشد آسمان خالی
دلم ز معنی عشقت تهی نخواهد شداجل اگر چه کند صورتم ز جان خالی
شراب عشق ترا عیب چیست تلخی هجرنوالهٔ تو نباشد ز استخوان خالی
رسید عشق و ز اغیار گشت صافی دلپیمبر آمد و شد کعبه از بتان خالی
چو مرغ سیر ز ذکر تو و حکایت غیرهمیشه حوصله پر دارم و دهان خالی
صفیر مرغ دلم ذکر تست در همه حالچو ماهی ارچه بود کامم از زبان خالی
غم تو و دل من همچو جان و تن شده اندکه می بمیرد اگر باشد این از آن خالی
مرا که دل ز هوای تو پر شده است چه غماگر بمیرم و از من شود جهان خالی
چو لوح عشق تو محفوظ جان من گرددمرا قلم نبود ز آن پس از بنان خالی
بعاشقان تو دنیا خوش است و بی ایشانچو دوزخست که هست از بهشتیان خالی
بر آستان تو مانده است سیف فرغانیدر تو نیست چو بازار از سگان خالی