شمارهٔ ۵۴۷
ایا بدور تو از مثل تو جهان خالیکدام دور ز تو بود یک زمان خالی
تو در میان نه و ذکر تو در میان همهتو در مکان نه و نبود ز تو مکان خالی
زبان که نیست بذکر تو در دهان گردانببرمش که ازو به بود دهان خالی
دلم ز معنی عشقت تهی نخواهد شداجل اگر چه کند صورتم ز جان خالی
گداخت بر تن من گوشت همچو پیه از آنکز مغز مهر توام نیست استخوان خالی
رهی بکوی تو چون در نیاید و برودولیک از او نبود هرگز آستان خالی
ز چنگ عشق تو همچون رباب می نالمچو دم دهیش نباشد نی از فغان خالی
در آن زمان که ز هستی خویش پر بودمنبود همتم از قید این و آن خالی
از آفتاب رخت ذره ذره کم گشتمشود بروز ز استاره آسمان خالی
همای عشق تو پرواز کرد گرد جهانندید در خور خود هیچ آشیان خالی
تو وصف خویش همی گو که سیف فرغانیستبسان صورت دیوار از زبان خالی