گنج

شمارهٔ ۵۴۵

ای غم عشق تو برده ز دل ما تنگیآرزوی مه و خور با رخ تو همرنگی
شرح دل کرد چنان عشق که نتواند اگر؟پای بیرون نهد از دایره دل تنگی
حبشی زلفی و از بندگی عارض توداغ دارست رخ ماه چو روی زنگی
هر که در دور تو بی عشق برآمد نامشگر بدین عار رضا داد زهی بی ننگی
کاه برگی که بباد تو ز جا برخیزدجای آنست که با کوه کند همسنگی
بسوی خاک درت زآن نتوان رفت سبککه زمین بر سر راهست کلوخی سنگی
با تن خویش ببی کاری اگر کردی صلحای دل شیفته با دولت خود در جنگی
قطع آن راه کند مرد بپای همتسخن از ترک سرت گفتم از آن می لنگی
سیف فرغانی پا بر سر خود نه در راهزآنکه این راه دو گامست و تو صد فرسنگی