گنج

شمارهٔ ۵۴۴

ای دوست بی تو ما را اندر جهان چه خوشیبی چون تو دلستانی در تن ز جان چه خوشی
پرسی ز من که بی من با خود چه بود حالتاندر جوار دشمن بی دوستان چه خوشی
مشتاق چون تویی را از غیر تو چه راحتجویای قوت جان را از آب و نان چه خوشی
گفتی مرا که چونی در دامگاه دنیامرغ آبی فلک را در خاکدان چه خوشی
گویی خوشست حالت با مردم زمانهبا همرهان رهزن در کاروان چه خوشی
از جان خود دلی را بی وصل تو چه نیکیزآب دهن کسی را اندر دهان چه خوشی
این جان نازنین را از جسم راحتی نهبا همدگر دو ضد را در یک مکان چه خوشی
جویای حضرتت را از سیف نیست بهرهآنرا که زنده باشد از مردگان چه خوشی
دنیا و آخرت را بهر تو ترک کردمبی تو درین چه راحت جز تو در آن چه خوشی