شمارهٔ ۵۴۳
عاشقم زندهدلی را که تو جانش باشیقوّت دل دهی و قوت روانش باشی
هر که را چشم دل از عشق تو بینایی یافتدائم اندر نظر دیدهٔ جانش باشی
قرص خور نان خوهد از سفرهٔ آن کس همه روزکه تو چون شمع شبی بر سر خوانش باشی
همه عالم به ارادت نگرانش باشندگر تو یک دم به عنایت نگرانش باشی
ای دل خام اگر چون من سودا پختهطمعت هست که از سوختگانش باشی
دوست جانم به غم عشق خود آگنده خوهدنه چنین جسم که پرورده بنانش باشی
دوست را گرچه لبی همچو شکر شیرین استتو نهای لایق آن کز مگسانش باشی
سگ این کوی شدن مرتبهٔ شیران استاینت بس نیست که در کوی سگانش باشی
کیسه از سیم تهی دار و کنارش پر زرتا به ساعد کمر موی میانش باشی
در ازل هرچه شد و تا به ابد هرچه شودبنده تقریر کند گر تو زبانش باشی
سیف فرغانی آفاق بگیرد گر توبه مدد قوّت بازوی توانش باشی
سعدی زندهدل از بهر تو حق بود که گفت(هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی)