شمارهٔ ۵۴
ما غریبیم و شهر ازآن شماستبا چنین رو جهان جهان شماست
پادشاهان چو بنده می گویندما رعیت ولایت آن شماست
عهد خسرو ندید از شیرینشر و شوری که در زمان شماست
باچنین چشم مست عاشق کشهرکه میرد از کشتگان شماست
گر براتی بجان کنند و بسربدهم چون برو نشان شماست
جان عاشق نشانه آن تیرکه زابروی چون کمان شماست
زردی روی زعفرانی مناز رخ همچو ارغوان شماست
ابر گوهرفشان دو چشم منستپسته پرشکر دهان شماست
آب حیوان یک جهان عاشقدر دو لعل شکرفشان شماست
کم زاصحاب کهف نیست بقدرهرکه چون سگ بر آستان شماست
غم جان را بخود نمی گیرددل که چون لامکان مکان شماست
سیف فرغانی ارچه چیزی نیستبلبلی بهر گلستان شماست
سخن خود نمی تواند گفتکه دهانش پر از زبان شماست