شمارهٔ ۵۳
جانا ز رشک خط تو عنبر در آتش استوز لعل آبدار تو گوهر در آتش است
دل در غم تو دانه گوهر در آسیاستخط بر رخ تو خرده عنبر در آتش است
کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیمخال تو چون خلیل پیمبر در آتش است
از شرم چون نبات در آبم که گفته امکان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است
عاشق بآب دیده چون سیم حل شدهدر بوته بلای تو چون زر در آتش است
از آب گرم اشک فروغم زیاده شدکز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است
از تاب هجر تو دل بریان من بسوختآبی بده ز وصل که چاکر در آتش است
درا شک و در غم تو نگارا تن و دلمچون ماهی اندر آب و سمندر در آتش است
ما را بسان هیزم تر در فراق تونیمی در آب و نیمه دیگر در آتش است
من سوختم در آتش عشق و تو چون شکرآگه نه ای که عود معطر در آتش است
صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خودبالی نمی زنم که مرا پر در آتش است
از رنگ خویش روی تو ای آبدار لطفگویی که آفتاب منور در آتش است
سیف از تو دور مانده و شعرش بنزد تستزر در خزینه شه و زرگر در آتش است