شمارهٔ ۵۳۷
بهار آمد و گویی که باد نوروزیفشانده مشک بر اطراف باغ پیروزی
کنار جوی چو شد سبز در میان چمنبیا بگو که چه خواهم من از تو نوروزی
ز وصل شاهد گل گشت ناله بلبلچو در فراق تو اشعار من بدلسوزی
چه باشد ار تو بدان طلعت جهان افروزچراغ دولت بیچاره یی برافروزی
بلای عشق تو تا زنده ام نصیب منستباقتضای اجل منقطع شود روزی
چو هست در حق من اقتضای رای تو بدمگر که بخت منت می کند بدآموزی
مخواه هیچ به جز عشق سیف فرغانیکه عشق دوست ترا به ز هر چه اندوزی