شمارهٔ ۵۳۵
ای جهان ازتو مزین چو بهشت از حوریهمه عالم ظلماتست وتو در وی نوری
گر ببیند رخ خوب تو بماند خیرهدرگل عارض تو نرگس چشم حوری
دل در اوصاف تو گر چند که دوراندیشستهمچو اندیشه ترا کی بود از دل دوری
دل کس جمع نماند چو پریشان گرددزلف چون سنبل تو بر بدن کافوری
بیم آنست که در عهد تو گم نام شودمه نام آور و خورشید بدان مشهوری
وقت ما خوش نشود جز بسماع نامتورچه در مجلس ما زهره بود طنبوری
لب شیرین تو خواهم که دهان خوش کندمگسان شکرت را عسل زنبوری
وصل تو عافیتست و من بیمار از هجردورم از صحت چون عافیت از رنجوری
سیف فرغانی ناگاه درآید ز درتسگ چو دریافت گشاده نخوهد دستوری