گنج

شمارهٔ ۵۳۴

دلبرا حسن رخت می ندهد دستوریکه بهم جمع شود عاشقی و مستوری
آمدن پیش تو بختم ننماید یاریرفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری
اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دلتو که این حال نبودست ترا معذوری
پیش عشاق تو بهتر زغنا درویشینزد بیمار تو خوشتر زشفا رنجوری
گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیستاگرم یک نفس از روی تو باشد دوری
گر بدست اجل از پای درآید تن مناز می عشق بود در سر من مخموری
ما جهان را بتو بینیم که در خانه چشمدیده مانند چراغست وتو در وی نوری
پرده از روی برانداز دمی تا آفاقبتو آراسته گردد چو بهشت از حوری
سیف فرغانی در کار جزا چشم مدارپادشازاده ملکی چکنی مزدوری