گنج

شمارهٔ ۵۱۵

ای همه هستی مبر در خود گمان نیستیترک سر گیر و بنه پا در جهان نیستی
نیستی نزدیک درویشان ز خود وارستنستمرگ صورت نیست نزد مانشان نیستی
گَردِ مان و می کو را مسلم کِی شود (کذا)داشتن داغ فنا بر گردْ رانِ نیستی
در ره معنی میسر کشتگان عشق راستزیستن بی زحمت صورت بجان نیستی
هرچه هست اندر جهان گر دشمنت باشد، مخوراز حوادث غم، چو هستی در امان نیستی
عشق شیر پنجه دار آمد چو دستش در شودگاو گردون را کشد در خر کمان نیستی
اندرین خاکست همچون آب حیوان ناپدیدجای درویشان جان پرور بنان نیستی
جان عاشق فارغست از گفت و گوی هر دو کونحشو هستی را چه کار اندر میان نیستی
حبذا قومی که گر خواهند چون نان بشکنندقرصه خورشید را بر روی خوان نیستی
معتبر باشد ازیشان نزد جانان بذل جانچون سخا در فقر و جود اندر زمان نیستی
جمله هستیهای عالم (را) که دل مشغول اوستلقمه یی ساز و بنه اندر دهان نیستی
راه رو شب چون شتر تا خوش بیاسایی بروزای جرس جنبان چو خر در کاروان نیستی
سیف فرغانی دهان در بند و از دل گوش سازنطق جان بشنو که گویا شد زبان نیستی