گنج

شمارهٔ ۵۱۶

ای که با من مهربان صد کینه در دل داشتیبد همی‌کردیّ و بد را نیک می‌انگاشتی
روز و شب از صحبت ما بر حذر بودی از آنکدوستدار خویش را دشمن همی‌پنداشتی
من چو سگ زین آستان رو وانگردانم به سنگیار آهو چشم اگر با من کند گرگ آشتی
بر سپاه دل شکست افتاد تا تو سروقدقامتی در صف خوبان چون علم افراشتی
بر سر شاخ زبان جز میوه ذکرت نرستتا تو در باغ دلم تخم محبت کاشتی
ز آتش اندوه تو رنگ از رخ، آب از روی رفتهر که را بر صفحه دل نقش خود بنگاشتی
ای ز اول تا به آخر لاف من از لطف توآخرم مفگن چو در اول توام برداشتی
سیف فرغانی دگر با خویشتن نامد ز شوقتا تو رفتیّ و ورا بی‌خویشتن بگذاشتی
با تو چون بنده عتابی بود سعدی را که گفت«یاد می‌داری که با ما جنگ در سر داشتی»