گنج

شمارهٔ ۴۸

ای که لبت منبع آب بقاستدرد تو بیماری دلرا دواست
آه که اندر طلب تو مرارفت دل و درد دل ای جان بجاست
گر همه آفاق بگیرد کسیآنکه توانگر بتو نبود گداست
بهر دل تو چه توان ترک کردمال ندارم من و جان خود تراست
هر دو جهان مملکت من شودگر تو بگویی که فلان آن ماست
هرچه کنی بر سر ما حاکمیگر بکشی از طرف ما رضاست
محنت عشقت بهمه کس رسیددولت وصل تو ندانم کراست
درد دل و عشق بهم گفته اندکام دل و عشق بهم نیست راست
گوهر وصلت که ندارد بهاکشته هجران ترا خون بهاست
چاکر تو بر همه کس مهترستبنده تو در دو جهان پادشاست
روی بهر سو که کنم در نمازقبله اگر روی تو باشد رواست
زهر چو از جام تو نوشم شکرتیغ گر از دست تو باشد عطاست
در غزل ای دوست دعاگوی تستسیف که دشنام تو او را دعاست