شمارهٔ ۴۹
دل کنون زنده بجان نیست که جانان اینجاستوآن حیاتی که بدو زنده بود جان اینجاست
نام شکر چه بری قند لب او حاضرذکر شیرین چکنی خسرو خوبان اینجاست
طوطی تنگ دلم لیک ز شکر پس ازینبار منت نکشم کآن شکرستان اینجاست
پیش ازین گرچه بسی نعره زدم چون بلبلگریه چون ابر کنم کآن گل خندان اینجاست
مجلسی پر ز عزیزان زلیخا مهرنددست دل خسته که آن یوسف کنعان اینجاست
نیکوان نور ندارند چو استاره بروزکامشب از طالع سعد آن مه تابان اینجاست
امشب ای صبح تو در دامن شب پنهان باشکآفتابی که برآید ز گریبان اینجاست
شست دل در طلب ماهی اومید انداختجان خضروار که آن چشمه حیوان اینجاست
هرکرا درد دلی بود و نمی گفت بکسگو بجو مرهم آن درد که درمان اینجاست
از مجاری شکر پیش جگر سوختگاننمک افشانده که چندین دل بریان اینجاست
عشق در دل غم و انده نبود دور از توجور لشکر بکش ای خواجه کی سلطان اینجاست
زین غزل جمله بیک قول شدند اهل سماعهمه گوینده چو بلبل که گلستان اینجاست
سیف فرغانی تو نیز بگو چون دگران«خانه امشب چو بهشتست که رضوان اینجاست »