گنج

شمارهٔ ۴۷

دلم بربود دوش آن نرگس مستاگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادنددلم با چشمت این دیوانه آن مست
نمی دانم دهانت هست یا نیستنمی دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی دهانی کو سخن گفتتویی آن بی میانی کو کمر بست
بجانم بنده آزاده یی کوگرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با سیف فرغانی نیایددلی کز وی برید و در تو پیوست
گدایی کز سر کوی تو برخاستبسلطانیش بنشاندند و ننشست