شمارهٔ ۴۶
ای که شاهان جهانند گدایان درتپادشاهست گدایی که بیابد نظرت
چون توانگر اگرت تحفه نیارم بر درهمچو درویش بیایم بگدایی بدرت
ای برو خوب چو اشکوفه باران دیدهچند چون گل بشکفتی و نخوردیم برت
بحیات ابدی زنده شود گر روزیبسر کشته هجران خود افتد گذرت
حسن حورست ترا لطف پری و کردهدست تقدیر مقید بلباس قدرت
صد ازین سر که تن مردم ازو برپایستدل برابر نکند با سر مویی ز سرت
جان شیرین نستانند بتلخی زآن کسکه ورا کام خوش است از لب همچون شکرت
ای چو دینار درست از دل اشکسته ماهمچو سکه ز درم محو نگردد اثرت
میوه روح منی باغ بهر کس مسپارور نه همچون دگران سنگ زنم بر شجرت
روی بنمای و مپندار که من چون سعدی«دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت »
سیف فرغانی خورشید رخش در جلوه استگر ندیدی خللی هست مگر در بصرت