شمارهٔ ۴۵
چو حسن روی تو آوازه در جهان انداختهوای عشق تو در جان بی دلان انداخت
سمن بران همه چوگان خویش بشکستندکنون که شاه رخت گوی در میان انداخت
از آن میانه گل و لاله را برآمد نامچو بحر حسن تو خاشاک بر کران انداخت
کمان ابروی خود بین که ترک غمزه توخطا نکرد خدنگی کزآن کمان انداخت
ترا بدیدم و صبر و قرار رفت از منمگس چو دید عسل خویشتن در آن انداخت
عقاب عشق توام صید کرد و در اولچو گوشت خورد و بآخر چو استخوان انداخت
چو تو ز نور سپر پیش روی داشته ایکجا بسوی تو تیر نظر توان انداخت
مرا یقین شده بود آنکه من بتو برسمکرشمهای توام باز در گمان انداخت
بجهد بنده بوصلت رسد اگر بتوانببیل خاک زمین را بر آسمان انداخت
بشعر وصف جمال تو خواستم کردنولی جلال توام عقده بر زبان انداخت
چو خواستم که کنم نسبتش بلعل و عقیقلب تو ناطقه را سنگ در دهان انداخت
کسی که در ره عشق آمد او دو عالم راچو میخ کفش برفتن یکان یکان انداخت
بآب شعر رهی غسل دل کند درویشکه آتش طلبش در میان جان انداخت
ترا چو دید بسی گفت سیف فرغانی«چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت »