شمارهٔ ۴۶۶
شرم دارد آفتاب ازروی توماه نو در حسرت از ابروی تو
بشکند مشاطگان نطق راشانه و صافی اندر موی تو
هرکجا رنگیست بویی می برمگرچه هر رنگی ندارد بوی تو
من بدم ماه تمام، اکنون شدمچون هلال ازآفتاب روی تو
عیب خود بیند کنون کآیینه ساختروی خورشید از رخ نیکوی تو
تانگردانید روی از سوی خودهیچ عاشق ره ندامد سوی تو
آیینه تا پشت بر عالم نکردیک نفس ننشت روباروی تو
سیف فرغانی نیابد در جهانهمنشینی به زخاک کوی تو
خاک زد در چشم سحر سامریمعجزات نرگس جادوی تو