گنج

شمارهٔ ۴۶۷

ای زمان همچون مکان گشته حجاب روی تونور روی آفتاب از آفتاب روی تو
پرتوی از تو ندیده پیه خام چشم منوین دل بریان همی سوزد ز تاب روی تو
هر شبی بر خاک ریزم آب چشمی همچو شمعکآتشی در من فتاد از التهاب روی تو
روی تو دعوی خوبی کرد شد شمشیر کندآفتاب تیغ زن را در جواب روی تو
چهره خورشید کاندر گلشن گردون گلستیافت همچون میوه رنگ از ماهتاب روی تو
ای جمال تو جهان آرای در دلهای مااز چه محبوبست حسن؟ از انتساب روی تو
هر شبی خورشید زرگر آن ترازودار فیضمی دهد مه را زکاتی از نصاب روی تو
همچو مشک و عنبر از بهر مشام اهل خلدخاک فردوسست خوش بوی از گلاب روی تو
در مدارس رفتم و کردم نظر در باب علمآن همه فصلیست بیرون از کتاب روی تو
در فصول هر کتابی فکر کردم سطر سطرنیست اندر هیچ خط حرفی ز باب روی تو
سیف فرغانی بشعر اوصاف رویت گفت لیکگرچه تر باشد ازو نفزاید آب روی تو