شمارهٔ ۴۶۵
ای مشک و عنبر شمه یی از بوی تومه پرتوی از آفتاب روی تو
گل را برخسار تو نسبت می کنندرنگش خوش است اما ندارد بوی تو
در عشق بازی از تو چون من بیدقیشه می خوهد یعنی رخ نیکوی تو
ما تشنگان را سیل غم از سر گذشتای آب حیوان قطره یی از جوی تو
بر خاک هر در آب رو بفروختمتا نان خرم بهر سگان کوی تو
بالای تو ای شاخ طوبی زو خجلسرو (و)، بنفشه ترک شد از موی تو
دیوانه زنجیر دار دل نگراندر کشاکش مانده با گیسوی تو
چشم تو کیش تیر مژگان پوشدگرچه کمان دارست از ابروی تو
آن تیرها یک یک بلحظ جان شکرمی افگند گه سوی من گه سوی تو