شمارهٔ ۴۵۶
من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکوآخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو
از خودم بوی تو می آید واین نیست عجبهرچه را با گل وبا مشک نهی گیرد بو
من چو با روی تو همچون مگسم با شکربیش همچون مگس ای دوست مرانم از رو
تیر مژگان تراهمچو هدف سازم دلچون کشی بر سپر روی کمان ابرو
باغ حسن تو مگر کارگه سامریستگل فسون گرشده اندر وی ونرگس جادو
چون لبت در دهن جام کند آب حیاتخون ازین غصه برآرم چو صراحی زگلو
دست در گردن خود ساعد سیمین تراکس ندیدست مگر دولت زرین بازو
سیف فرغانی از شعر عسل می سازدغم اودر دل تو همچو مگس درکندو
طبع شاعر نکند وصف تو چون خاطر منآب هرگز نرود راست چو کژباشد جو