گنج

شمارهٔ ۴۵۷

مرا کرد بیچاره در کار اوحدیثی ز لعل شکربار او
بکونین می ننگرم زآنکه کردمرا عشق او فارغ از کار او
بسوزد نقاب شب وروی روزبیک پرتو از شمع رخسار او
بجان تا شکر می فروشد لبشپر از نقد جانست بازار او
گل ار از لب او برد چاشنیرطب بردهدبعد از آن خار او
نه در عشق خسرو بود مثل مننه در حسن شیرین بود یار او
برو نرخ وصلش ز درویش پرسکه نبود توانگر خریداراو
چو ترسا چلیپا ز زلفش کندمیان بند روحست زنار او
درین محنت آبادبی عافیتز صحت بود رنج بیمار او
بدیوار او بر بسی سر زدیمزما نقش نگرفت دیوار او
کمین چاکرش سیف فرغانیستیکی عندلیبی ز گلزار او
از آن بی نشانی که مقصود تستنشانی بیابی در اشعار او