گنج

شمارهٔ ۴۵۳

ای جمال تو رشک حورالعینروح را کوی تست خلد برین
تا پدید آمد آفتاب رختشرمسارست آسمان ز زمین
گرچه زلف تو داده یاری کفرروی خوب تو کرده پشتی دین
وصل ما خود کی اتفاق افتدتو توانگر بحسن و من مسکین
دور خوبی چو روزگار گلستتکیه بر نیکویی مکن چندین
در فراقت همی کنم بسخناین دل بی قرار را تسکین
همچو خسرو که کرد روزی چندبشکر دفع غصه شیرین
گر بگریم من از فراقت زارور بنالم من از جفات حزین
دل تهی می کنم ز غصه توهست اشکم بهانه یی رنگین
عاشق تو بخلق دل ندهدمیل نکند ملک بعجل سمین
چند گویی که هست جان و دلماز جفای رقیب او غمگین
سر جور شکر فروشت نیستای مگس خیز و با شکر منشین
عشق در جان سیف فرغانیستچون در اجزای خاک ماء معین