گنج

شمارهٔ ۴۵۲

ایا چو فصل بهار از رخت جهان را زینرخ تو ثانی خورشید و ثالث القمرین
به سوی جدول خوبان که مظهر حسنندلطافت آب روان آمد و تو رأس العین
همین که در تو اثر کرد شرم عثمانیشود ز رنگ دو رخ چهرهٔ تو ذوالنّورین
از آدمی و پری هیچ کس نماند زشتچو نور روی تو قسمت کنند بر ثقلین
اگر چه کوی تو امروز شهرتی داردبه کشتگان غم تو چو کربلا به حسین
کنون به لعل تو آب حیات نسبت یافتچو طول عمر به خضر و چو سد به ذوالقرنین
همای وصل توام سایه بر سر اندازدرقیب ار نبود در میان غراب البین
گهرفشان کن بر دوست سیف فرغانیکه هست طبع و دلت دُرّ نظم را بحرین
بدان که در دو جهان کعبهٔ دل عشاقبه دوست فخر کند چون به مصطفی حرمین
به کوی عشق وطن ساز و رخت آنجا نهکه دلگشاتر از آن جای نیست در کونین
فراز قلهٔ طور است، کسب کن دیدارکنار وادی قدس است خلع کن نعلین