گنج

شمارهٔ ۴۴۹

ای لب لعلت شکرستان منوی دهنت چشمه حیوان من
تا سر زلف تو ندیدم دگرجمع نشد حال پریشان من
درد فراق تو هلاکم کندگر نکند وصل تو درمان من
بی لب خندان تو دایم چوآبخون چکد از دیده گریان من
هست بلای دل من حسن توباد فدای تن تو جان من
من تنم ومهر تو جان منستمن شبم و تو مه تابان من
جز تو در آفاق مرا هیچ نیستای همه آن تو و تو آن من
گر بفراقم بکشی راضیمهم نکنی کار بفرمان من
گرچه فغان می نکنم آشکارالحذر از ناله پنهان من
ناله چو بلبل کنم از شوق توای رخ خوب تو گلستان من
سیف همی گوید تو یوسفیبی تو جهان کلبه احزان من