گنج

شمارهٔ ۴۵۰

ترا اگر چه فراغت بود ز یاری منبریده نیست ز وصلت امیدواری من
از آرزوی تو در خاک و خون همی گردمبیا و عزت خود باز بین و خواری من
در اشتیاق تو شبها چنان بنالیدمکه خسته شد دل شب از فغان و زاری من
غم تو خوردم و خون شد دلم جزاک اللهکه خوش قیام نمودی بغمگساری من
مرا غم تو بباطل همی کشد، چه شوداگر برآری دستی بحق گزاری من
ز صبر و عقل درین وقت شکرها دارمکه در فراق تو چون می کنند یاری من
جماعتی که مرا منع می کنند از توببین قساوت ایشان و بردباری من
فسرده طبع نداند که از سر سوزستچو شمع در غم عشق تو پایداری من
وفا و مهر تو را من بدان جهان ببرمگمان مبر که همین بود دوستداری من
مرا از آمد و شد نزد تو چه حاصل بودبجز ملامت خصمان و شرمساری من
ز تند باد فراق تو سیف فرغانیستبسان برگ خزان (ای) گل بهاری من