شمارهٔ ۴۳۵
همچون تو دلبری را از بی دلان بریدنزاجزای جسم باشد پیوند جان بریدن
گیرم که جانم از تن پیوند خود ببردپیوند جان زجانان هرگز توان بریدن
قطع مدد همی کرد از زندگانی مادشمن که خواست مارا از دوستان بریدن
ازکوی او که برد آمد شد رهی راسیر ستاره نتوان از آسمان بریدن
چیزی دهم بدشمن تا گوشتم نخایدسگ را بنان توانند از استخوان بریدن
هر چند بر در او قدر سگی ندارمچون سگ نمی توانم زین آستان بریدن
گر بر زبان براند جز ذکر دوست عاشقهمچون قلم بباید اورا زبان بریدن
با حسن دوری از وی مشکل بود که بلبلدر وقت گل نخواهد از بوستان بریدن
ای سیف دور بودن از دوست نیست ممکنبلبل کجا تواند از گلستان بریدن