گنج

شمارهٔ ۴۳۴

در شهر بحسن تو رویی نتوان دیدناز دل نشود پنهان روی تو بپوشیدن
من در عجبم از تو زیرا که ندیدستماز ماه سخن گفتن وز سرو خرامیدن
هنگام بهار ای جان در باغ چه خوش باشدبر یاد تو می خوردن بر بوی تو گل چیدن
با پسته خندانت گر توبه کند شایدهم قند ز شیرینی هم پسته ز خندیدن
در ملکش اگر بودی مانند تو شیرینیفرهاد شدی خسرو در سنگ تراشیدن
در مذهب عشاقت آنراست مسلمانیکورا نبود دینی جز دوست پرستیدن
کردیم بسی کوشش تا دوست بدست آیدچون بخت مدد نکند چه سود ز کوشیدن
تا دیده خود بینت با غیر نظر داردگر چشم ز جان سازی او را نتوان دیدن
از تیغ جفای او اندیشه مکن ای سیفتأثیر ظفر نبود از معرکه ترسیدن