شمارهٔ ۴۳۳
با سر زلف تو صعبست مسلمان بودنبا رخت خود نتوان بسته ایمان بودن
من چو اندر سر گیسوی تو بستم دل خویشپس مرا چاره نباشد زپریشان بودن
گل چو اندام تو می خواست که باشد بنگرکآرزو میکند او را همه تن جان بودن
غرقه بحر فراق توام (و)تشنه وصلوینچنین تا بابد بهر تو بتوان بودن
کز پی دانه در همچو صدف می شایدغرق دریا شدن و تشنه باران بودن
بگدایی درت فخر کنم درهر کویمن که عار آیدم ازخسرو و سلطان بودن
گرچه با آتش سودای تو باید چون شمعهر شب از سوز دل سوخته گریان بودن
روز با درد تو از غیر تو مرگی دگرستدل بیمار مرا طالب درمان بودن
بی رخ لیلی اگر کوه گرفتم چه عجبمن خوکرده چو مجنون ببیابان بودن
عشق میدان و درو هست قدم جان بازیبا چنین پای توان بر سر میدان بودن؟
سیف فرغانی از خود برو ار مرد رهیتا بخود باشی نتوانی از ایشان بودن