گنج

شمارهٔ ۴۳۲

ای لبت را خواص جان دادنعادتش بوسه روان دادن
بوسه توست جان و من مردهنیست آسان به مرده جان دادن
چون کبوتر چرا نیاموزیدوست را طعمه از دهان دادن
به گه بوسه رو ترش چه کنیچو بخیلان به وقت نان دادن
با لب خشک من چه خوش باشدبوسه تر بر آن لبان دادن
دهنت هست لیک پیدا نیستچون خبر شاید از نهان دادن
راست چون چشمه خضر نامی‌ستزآنک نتوان ازو نشان دادن
بوسه‌ای گر دهی رضا نبودمر رقیب ترا در آن دادن
گربه خانه را دریغ آیدبه سگ کوی استخوان دادن
بوسه‌ای دادی و همی گوییکه پشیمان شدم از آن دادن
من چو منکر نیم یکی را صدباز واپس همی توان دادن
چون مرا هیچ چیز دیگر نیستکه توانم به دوستان دادن
بوس‌هایی که اندرین غزل استبه تو خواهم یکان یکان دادن
سیف فرغانی از زمین هرگزبوسه نتوان بر آسمان دادن