شمارهٔ ۴۲۴
دلهای عاشقان تو مشتی شکسته انددایم گرفته زلف تو اندر پناهشان
چون از تنور سینه برآرند دود آهای آینه بپوش رخ خود زآهشان
خورشید و مه بچاه خجالت فرو شدنداز شرم چهره تو چو کردی نگاهشان
سر بر زمین نهند وبگویندبعد ازینخوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
شاهان ملک حسن سپه جمع کرده اندبرقع ز رخ برافگن و بشکن سپاهشان
زنجیر گیسوی تو بدست آورد چو سیفدیوانه گر خوهد که برآید زچاهشان
این خیل دلبران که تویی پادشاهشانوین جمع اختران که رخ تست ماهشان
شب روز می کنند بروی چو مه ولیکمن تیره روزم از شب زلف سیاهشان
با بال چون نگارگه جلوه در بهارطاوس رشک برده زپر کلاهشان
در پرده رو نهفته ره دل همی زنندزآن دیده پر زخون جگر کرده راهشان
دعوی همسری تو دارند در دماغزین بیشتر بلند مکن پایگاهشان