گنج

شمارهٔ ۴۲۳

خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشانایشان همه ستاره و روی تو ماهشان
بی آفتاب روی تو همرنگ شب بودروز سپید خلق ز چشم سیاهشان
ایشان بتیر غمزه صف عقل بشکننداکنون که گشت روی تو پشت سپاهشان
بالای این چه مرتبه باشد دگر که هستخورشید و ماه جمع بزیر کلاهشان
یوسف رخند و هر که چو یعقوب مستمندپوشیده چشم نیست درافتد بچاهشان
در دعوی هوای تو عشاق صادقندزیرا که هست شاهد رویت گواهشان
جان باختند با تو که بر نطع دلبریخوبان پیاده اند ورخ تست شاهشان
خال تو دیده اند و بزلف تو داده دلآن دانه در فگند درین دامگاهشان
عشاق سوی کوی تو ره می نیافتندروی تو شعله یی زد و بنمود راهشان
فردا که خلق را بعملها جزا دهندحیران شوند و کس نبود عذر خواهشان
گر هست عاشقان ترا صد چو سیف جرمایزد بروی خوب تو بخشد گناهشان