گنج

شمارهٔ ۴۲۲

ای کوی تو ز رویت بازار گل فروشانما بلبلان مستیم از بهر گل خروشان
بازار حسن داری دکان درو ملاحتوآن دو عقیق شیرین در وی شکرفروشان
خون جگر نظر کن سودا پزان خود رابا گوشت پاره دل در دیگ سینه جوشان
خواهی که گرد کویت دیوانه سر نگردمچون رو بمن نمودی دیگر ز من مپوشان
هرشب ز بار عشقت در گوشهای خلوتگردون فغان برآرد از ناله خموشان
با محنتی که دارند از آشنایی توبیگانگان شنودند آواز گفت و گوشان
از جام وصلت ای جان هرگز بود که ما رامجلس بهم برآید ز افغان باده نوشان
چون سیف بر در تو بی کار مزد یابدمحروم نبود آن کو در کار بود کوشان
تا کی کند چو گاوان در ما زبان درازیکوته نظر که دارد طبع درازگوشان