شمارهٔ ۴۲۱
از لطف وحسن یارم در جمع گل عذارانچون برگلست شبنم چون بر شکوفه باران
در صحبت رقیبان هست آن نگار دایمشمعی بپیش کوران گنجی بدست ماران
ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گلمن ازغم تو شادم چون بلبل از بهاران
در طبع من که هستم قربان روز وصلتخوشتر زماه عیدی در چشم روزه داران
سر بر زمین نهاده پیش رخ تو شاهانبرقع فگنده بر روی ازشرم تو نگاران
هنگام باده خوردن از لعل شکرینتزآب حیات پرشد جام شراب خواران
درخدمت تو شیرین همچون شراب وصلستاین باده بتلخی همچون فراق یاران
در دوستیت خلقی با من شدند دشمنرستم فرونماند از حرب خرسواران
چون گل جهان گرفتی ای جان وناشکفتهدرگلشن جمالت یک غنچه از هزاران
ای صد هزار مسکین امیدوار این درزنهار تا نبندی در بر امیدواران
در روزگار عشقش با غم بساز ای دلکین غم جدا نگردد ازتو بروزگاران
ای رفته واز فراقت مانند سیف شهرینالان چو دردمندان گریان چو سوگواران
ای عقل در غم او یکدم مراچو سعدی(بگذار تا بگریم چون ابر نوبهاران)