گنج

شمارهٔ ۴۱۹

ای غمت هم‌نشین بیداراندر غمت مست گشته هشیاران
غم تو نقد جان به نسیهٔ وصلبرده از کیسهٔ خریداران
چشمِ عیّارپیشهٔ تو بریختبه سر غمزه خون عیاران
پیش چشمت که مستی همه زوستزده بر سنگ شیشه خماران
در سر زلف تو چو پای دلمچشم تو بسته دست طراران
اندر اقلیم عشق تو بیم استملک الموت را ز بیماران
چون گروهی به عشق جان دادندمن چرا کم زنم ز همکاران
جان دهم در غم تو و نبرمبه قیامت خجالت از یاران
شادمانم از آنکه کشته شدندبه ز من در غم تو بسیاران
ناگزیر است عشق را محنتپاسبانند گنج را ماران
هرکجا باد عشق تو بوزیدزنده دل گردد آتش از باران
بی طلب دیگری به تو نزدیکتو چرا دوری از طلبکاران
دل به تو داد سیف فرغانیای جگرگوشهٔ جگرخواران