گنج

شمارهٔ ۴۱۸

من از خدای جهان عمر می‌خواهم چندانکه غنچه متبسم شود گل خندان
هلال وارش اگر چه جمال کامل نیستولی چو مه شودش ملک حسن صد چندان
همی خواهم چو جهانیش آرزومندندکه ایزدش برساند بآرزومندان
بدو چگونه تواند رسید عاشق رابجد اهل طلب یا بصبر خرسندان
ببذل زر نرسد کس بلعل دوست چنانکبریسمان نشود منتظم در دندان
ایا بدولت آزادی از جهان گشتهغلام بنده درگاه تو خداوندان
نپرورد چو تو شیرین و گر درآمیزدبشهد مادر ایام شیر فرزندان
غمت چگونه نگیرد حصار و قلعه دلکه خصم دست گشاده است و شهر دربندان
چو دوست سخت دل افتاد سیف فرغانیبرو چو مطرقه می زن سری برین سندان