گنج

شمارهٔ ۴۰۵

روز نوروزست وبوی گل همی آرد نسیمعندلیب آمد که با گل صحبتی دارد قدیم
شد زروی گل منور چون رخ جانان جهانشد زبوی او معطر چون دم مجمر نسیم
روی گل درگلستان چون رنگ بررخسار یاربوی خوش مضمر درو چون جود در طبع کریم
تا زروی لاله پشت خاک گردد همچو لعلآفتاب زرگر اندر کوهها بگداخت سیم
وقت آن آمد که کوبد کوس برکوهان کوهرعد اشتردل که می زد طبل در زیر گلیم
بلبل اندر بوستان دستان زدن آغاز کردباد صبح ازگلستان آورد بو، قم یاندیم
گرهمی خواهی چو من دیدار یارو وصل دوستجهدکن تا بر صراط عشق باشی مستقیم
عافیت را همچو من رنجوردرد عشق کرددلبری کز چشم بیمارش شفا یابد سقیم
هم ببوی اوچو بستانست زندان در سقرهم بیاد او گلستانست آتش در جحیم
در گریبان با چنان رویی چو ماه وآفتابگردنش گویی ید بیضاست در جیب کلیم
در بهشتی کندرو عاصی ز دوزخ ایمنستبی جمال دوست رحمت را عذابی دان الیم
در خرابات جهان مستان خمر عشق راآب حیوان بی وصال او شراب من حمیم
هردلی کز نفخ صور عشق او جانی نیافتاندرو انفاس روح الله شود ریح العقیم
نسبت عاشق بمعشوقست اندر قرب وبعدگرچه اندر کعبه نبود هم ازو باشد حطیم
سیف فرغانی اگر جانان وجان خواهی بهمدل دو می باید که یک دل کرد نتوانی دو نیم