شمارهٔ ۴۰۴
بکوش تا بنشینیم یک نفس با همتو ورهی تو،شیرینی و مگس باهم
توآفتابی وما با تو چون شب وصبحیمکه نیست صحبت ما غیر یک نفس با هم
برآرد آتش غیرت زبانه چون بینمتو ورقیب ترا همچو آب وخس با هم
تو مرغ زیرکی واین قدر نمی دانیکه کبک وزاغ نزیبد بیک قفس با هم
نه من اسیر هوای توم که خلق جهانشریک همدگرند اندرین هوس باهم
اگرتو عاشقی ای دل بگو بترک مرادمراد وعشق بیک جاندید کس باهم
بوصل ما بهم ار شوق را فتور بودبهجر راضیم این رشته گومرس باهم
بآرزوی مجرد بساز در ره عشقکه هر دو نیست مهیاودست رس باهم
وجود خویش و وصال تو می خوهم لکنمیسرم نشود این دو ملتمس باهم
چگونه جمع شود عشق یار وهستی ماکجا بخانه برد دزد را عسس باهم
جدا شواز خود درعشق سیف فرغانیکه جمع می نشودطیب و نجس باهم