شمارهٔ ۴۰۱
بمهر و مه نگرم بی تو هر زمان چه کنمشکستم آرزوی خود باین و آن چه کنم
درون پرده مرا چون نمی دهی راهیچو پرده بر در و چون در بر آستان چه کنم
اگر میان تو و دل فتاد پیوندیکنون تو دانی و دل، من درین میان چه کنم
حرام دارم جز غصه تو هر چه خورمگناه دانم جز کار تو هرآن چه کنم
مرا هزار زبان باید ارنه معلومستکه من بوصف جمالت بیک زبان چه کنم
بصبر عشق تو گفتم بپوشم از اغیارچو رنگ روی بگوید، منش نهان چه کنم
بترک شهر و وطن گفتم و توانستمبترک کوی تو گفتن نمی توان، چه کنم
سزد اگر نکشد بی خاطرم ببهشتکه عندلیبم و بی گل ببوستان چه کنم
بهار آمد و مردم به گلستان رفتندمرا که روی تو باید بگلستان چه کنم
اگر برای لبت جان فدا کنم شایدچو آن لب آب حیات منست جان چه کنم