شمارهٔ ۴۰۰
مرا که روی (تو) باید بگلستان چه کنمز باغ و سبزه چه آید، ببوستان چه کنم
گرم ز صحبت جانان بآستین رانندنهاده ام سر خدمت بر آستان، چه کنم
چو دل نباشد و دلبر بود بدست خوشستکنون که دلبر و دل رفت این زمان چه کنم
هر آنچه طاقت من بود کردم اندر عشقولی ز دوست صبوری نمی توان، چه کنم
دلم بخواست که جان را فدای دوست کندولیک لایق آن دوست نیست جان، چه کنم
بخواست جان ز من و باز گفت بخشیدممرا چو سود ندارد ترا زیان، چه کنم
چو گفتمش که بیا نزد من زمانی، گفتکه من بحکم رقیبانم ای فلان، چه کنم
گرم بدست فتد آن شکرستان روزیزمن مپرس که با آن لب و دهان چه کنم
شکایتم ز فراق وی اختیاری نیستولی خموش نمی ماندم زبان، چه کنم
ز کوی او نروم همچو سیف فرغانیبباغ کردم بهر گل آشیان، چه کنم
بیاد جانان تا زنده ام همین گویممرا که (روی تو) باید بگلستان چه کنم