گنج

شمارهٔ ۳۹۹

بی تو بحال عجب همی گذرانمروز و شبی درتعب همی گذرانم
کار رسیده بجان چه بود که دیدیجان رسیده بلب همی گذرانم
بی رخ چون آفتاب وروی چو ماهتآه که روزی چو شب همی گذرانم
گرچه ندانم رسم بوصل تو یا نیعمر خود اندر طلب همی گذرانم
مطرب عشقت چو چنگ در دل من زدبا غم تو درطرب همی گذرانم
آب حیاتی تو من چو نان مساکینبی تو چنین خشک لب همی گذرانم
توزسخن فارغی وسیف بسی گفتبی تو بحالی عجب همی گذرانم