گنج

شمارهٔ ۳۹۸

گر از ره تو بود خاک را گهر دانموراز کف تو بود زهر را شکر دانم
کسی که سیر درین ره (کند) اگر شترستبسوی کعبه قرب تو راهبر دانم
ورم بکعبه قرب تو راهبر نبوداگر چه قبله بود روی ازو بگردانم
گرم خبر نکند از مقام ابراهیمدلیل را شتر وکعبه را حجر دانم
بتیغ قهرم اگر عشق تو زند گردننه مست شوقم اگر پای رازسر دانم
گر آسمان بودم مملکت، سپاه انجمبدست عشق شکسته شدن ظفر دانم
حق ثنای ترا یک زبان ادا نکندبصد زبان بستایم ترا اگر دانم
بسی لطیفه به جز حسن در تو موجودستبجز شکوفه چه داری بر شجر دانم(؟)
بروی حاجت من بسته باد چون دیواربجز در تو اگر من دری دگر دانم
نماز خدمت تن قصر کردم وگشتممقیم کوی تو، از خود شدن سفر دانم
بکوی دوست دورنگی روز وشب نبودزکوی تو نیم ار شام (و)ار سحر دانم
میان ماوشما پرده سیف فرغانیستاگر چه بی خبرم ازتو این قدر دانم