گنج

شمارهٔ ۳۹۷

گر دست رسد روزی در پات سرافشانمهر چند نثارت را لایق نبود جانم
پیش گل سیمینت چون شاخ خزان دیدهبا این همه بی برگی از باد زرافشانم
گفتم که بجمعیت چون آب روانم کنبادی که همی داری چون خاک پریشانم؟
شکر از تو بدین نعمت ذکریست که کم گویمصبر از تو بدین طاقت کاریست که نتوانم
در کار تو از یاران هیچم مددی نایدای جمله مدد از تو مگذار بدیشانم
گر عشق بیک بازی صد جان ببرد از مندست آن منست ای جان چون با تو همی مانم
زآن صورت جان پرور یادم دهد ای دلبرهر نقش که می بینم هر حرف که می خوانم
چون ابر بسی بودم گریان ز فراق توای گل بوصال خود چون غنچه بخندانم
شاهین جهانگیری از دام برون رفتهبا دست نمی آیی چندانت که می خوانم
من بلبلم و هرگز زین شهره نوانکندبی برگی شاخ گل خامش بزمستانم
من در طلب وصلت چون سیف نیم خاکیریگم، نتوان کردن سیراب ببارانم