گنج

شمارهٔ ۳۹۶

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانمگر زخم زنی شاید بر دیده گریانم
در نرد هوس خوبان بسیار مرا بردندتا عشق تو می‌بازم خود هیچ نمی‌دانم
بر فرش وصال تو آن روز که پا کوبمبر تارک عرش آید دستی که برافشانم
چون پای فراغت را در دامن صبر آرمتا دست غمت نبود کوته ز گریبانم
پیوند غمت ما را ببرید ز شادی‌هامن کند بدم عشقت مالید بر افسانم
گفتی چه شود دانی کز مشک سیه گردیبر عارضم افشاند این زلف پریشانم
یعنی که محقق دان نسخ همه خوبان راچون گرد عذار آمد آن خط چو ریحانم
در کارگه وصلت گر نیست مرا کاریهم دولت من روزی کاری بکند دانم
بخت من مسکین بین کز دولت عشقت منسعدی دگر گشتم زآن روی گلستانم
گویند که می دارد دل خسته تو را؟ گویماین دوست که من دارم و آن یار که من دانم