شمارهٔ ۴۰۲
بندهٔ عشقِ توام زآن پادشایی میکنمدولتی دارم که در کویت گدایی میکنم
خسرو ملک جهانی تو از آن فرهادوارمن به شیرین سخن خسروسِتایی میکنم
از پی سلطان حسنت تا بگیرد شرق و غربمن به شمشیرِ زبان عالمگشایی میکنم
آفتاب انصاف داد و گفت معنی جمالجمله آن مَهْ راست من صورتنمایی میکنم
ماه گفت از پرتو رخسار چون خورشید اوستشب تاریک اگر من روشنایی میکنم
عنصری طبع چون در کار و صفت عاجزستمن ز دیده انوری وز دل سنایی میکنم
از سخن گفتن دلت جانا سوی من میل کردمن به مغناطیس شعر آهنربایی میکنم
عشق جانافروز تو چون با دلم پیوند کردهر زمان از جسم خود عزم جدایی میکنم
مرغ محبوسم مرا دست علایق بند پایاز قفس بیرون سری بهر رهایی میکنم
من درین ویرانه بودم بوم تا عنقای عشقسایهای بر من فگند اکنون همایی میکنم
شاخ امیدم به وصل روی (تو) بیبرگ شدبلبلم دایم فغان زین بینوایی میکنم
من بدین اقبال و طالع دولت وصل ترانیستم لایق ولی بختآزمایی میکنم
سیف فرغانی تو شمعی من چو آتش مر تراتن همیکاهم ولکن جانفزایی میکنم