گنج

شمارهٔ ۳۹۱

آن توانگر بمعالی که منش درویشمکنه وصفش نه چنانست که می اندیشم
گل من مایه زخاک (سر) کویش داردبگهر محتشمم گرچه بزر درویشم
من چو در دل ننشاندم به جز او چیزی رادوست برخاست وبنشاند بجای خویشم
هرچه آن دشمن بود چو افگندم پساندرین راه جزآن دوست نیامد پیشم
تا تونبض من بیمار نگیری ای دوستدرد من دارو ومرهم نپذیرد ریشم
من همان روز که روی تو بدیدم گفتمکآشنایی تو بیگانه کند با خویشم
فتنه دی تیز همی رفت کمان زه کردهگفت جز ابروی او تیر ندارد کیشم
از کسانی که درین کوی چو سگ نان خواهندکم توان یافت گدایی که من ازوی بیشم
سیف فرغانی ازین سان که گدا کرد ترا؟آن توانگر بمعالی که منش درویشم