گنج

شمارهٔ ۳۹۰

ای عارض و خط تو شده صبح و شام چشمدل گشته خاص تو ز نظرهای عام چشم
تا عشق تو درین دل تاریک ره بردشد نور شمع تعبیه در پیه خام چشم
زآن ساعت خجسته که هندوی چشم کرددل را غلام روی تو ای من غلام چشم
ابرو مثال لعبت بی جان دیده خواستکز شوق دیدن تو برآید به بام چشم
چون ازدحام حاجی تشنه بود بر آببر آفتاب چشمه رویت زحام چشم
چون چشم تو خراب دلم مست شد ازآنکهردم می مشاهده نوشد به جام چشم
چون حسم دام دیده گشادست بنده راتا درفتد خیال تو دل را به دام چشم
گر روی تو ببیند ازین پس به خون خویشبر سیم اشک سکه زند دل به نام چشم
ترک خیال تو چو برفتن کند نشاطگلگون الاغ اشک ستاند ز یام چشم
چشمم ز گریه گر برود هست در سرمنور خیال روی تو قایم‌مقام چشم
ای دل ز دیده آب روان دار تا بردروزی به سوی خاک در او سلام چشم
ابر فراق چون مه رویش ز تو نهفترو اشک چون ستاره ببار از غمام چشم
روزی به سر درآورد اسب نظر ترازآن رخ اگر کشیده نداری زمام چشم
این رمز راز دیده توان گوش ساختنزیرا اشارتست سراسر کلام چشم